باید بروم

باید چمدانی که به اندازه پیرهن تنهایی من جا دارد

بردارم

و بدانجا بروم که ابدیت جاری است

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٩ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط حمید رضا عمادی نظرات ()



خیال کردی صداتو نشنوم من قراره این دلم آروم بشینه  

محاله رو دلم نقشی که کندم نگاه دیگری اونو ببینه

به یادت هستم و اینجا می خونم کتاب خاطرات زندگیمون

سراسر خنده ها و گریه ها هست اثرهایی ز مستی دوتامون

چه روزها و شبهایی که تو گوشت سرود زندگی با عشق خوندم

تا می خواستم برم بازم می گفتی بمون یک لحظه تا آخر می موندم

حالا یک بادبادک تو دست بادم توی یک آسمون  بی ستاره

چقدر سخته  که باشم  توی دنیا جایی که بی تو معنایی نداره

چقدر سخته که باشم توی دنیا جایی که بی تو معنایی نداره

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٧ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط حمید رضا عمادی نظرات ()



لبام خندون دلم حیرون از این خندیدن لبها

نمی تونم بخوابم من یه یاد اون همه شبها

همش تو خاطرم انگار یه جایی وایساده راحت

نگفتم چی تو دل دارم منو این کرده ناراحت

شاید اون وقتها باید می گفتم ای گل نازم 

می گفتم بودن با تو شده این قصه رازم

هنوزم اون ته چشمام یه تصویری ازش دارم

نمیشه ساده از اون یا که عشقم دست بردارم

با دستمال دلم هر روز خاک و میگیرم از قابش

همون قابی که تصویری از اون داره توی جامش

چه لبخندی داره لبهاش ببین انگار که دیروزه

بخوای از حال و احوالم بدون این کار هر روزه

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط حمید رضا عمادی نظرات ()



هنوزم برام عزیزی و هنوزم هیچکسی نمی تونه جای تو رو برام پر کنه هنوزم ....دارم هنوزم ... داری

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط حمید رضا عمادی نظرات ()



رسیدیم به ته جاده /اینم خب آخر قصه

د   لامصب تمومش کن /تمومش کن بسه این غصه

تموم اونچی می خواستم/ فقط قدری محبت بود

نشستن در کنار هم /یه کم افسون صحبت بود

من و تو هر دو من موندیم /با یه حسرت /واسه ی ما

درسته زیر یک سقفیم /ولی بازم شدیم تنها

زبون هم رو انگاری /نمی فهمیم /بلد نیستیم

همیشه حرفمون این بود /که ما اینیم/ همین هستیم

هزار بار هی بهت گفتم /می برم آخرش یک روز

تو خندیدی و هی گفتی /عوض می شم من از امروز

شدیم کابوس تنهایی /واسه هم توی این خونه

به هر در می زنیم اما/ نهایت می گیریم بونه

گلیم بخت این عشق و /همش با غصه ها بافتن

تو این بازی تقدیرم /شده کار ماها باختن

د   لا مصب تمومش کن / تمومش کن/ بسه این غصه

رسیدیم به ته جاده /اینم خب / آخر قصه

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط حمید رضا عمادی نظرات ()



یه کم دیر اومدی پر زد از این دنیا از این وحشت
نگاش کن که چه آرومه چطور خوابیده اون راحت
نگان کن تاری از موهات توی قابه سر جاشه
هنوزم حلقه عهدش که با تو بسته دستاشه
وجودش تا دم آخر از عشق و مهر و تو سرشار
چه جونی می گرفت وقتی که می گفت اسمتو هر بار
توی پاییزی که عشقت بهارش کرد برای اون
واسش نور امید بودی بهش دادی دوباره جون
تموم خاطراتت رو می گفت با لهجه ای ساده
نشون می داد دلو می گفت پر درده و فریاده
همش حسرت همش هی آه همش می گفت که جات خالی
نبودی تو ببینی که براش اصلا نموند حالی
خیال کردی نباشی تو میری از خاطر ویادش
کجا بودی دم آخر رسی قدری به فریادش
یه کم دیر اومدی پر زد از این دنیا از این وحشت
نگاش کن که چه آ‌رومه چطور خوابیده اون راحت

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط حمید رضا عمادی نظرات ()



 

 

دوستان سلام

مردی را می شناسم خود ساخته بود ولی خود باخته نبود

تنها بود ولی اطرافیانش را تنها نگذاشت

در مظلومیت زندگی کرد و زندگی را مظلومانه  به پایان برد

 سامان زندگی فرزندانش  بود

همه چیز را در خود ریخت وحتی یک بار شکوه ای نکرد

 او برای همه ما در دل مهربانش جا داشت ولی خیلی از چیزهایی که در دلش بود او را فرسود

و در دار فانی را در 91/2/22 وداع گفت

..... آری پدرم رفت

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط حمید رضا عمادی نظرات ()



گفتند به دنبال که ای مورد کیست ؟

گفتند به دنبال چه ای مشکل چیست ؟

گفتم که به دنبال همانم که خدا

از خلقت او داد به خود نمره بیست

 

من از پیوند با تو مست مستم

تو دریایی و من چون قطره هستم

دلم خالی ز هر چه قصه عشق

به جز تو در به روی خلق بستم

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط حمید رضا عمادی نظرات ()




 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران