خلوت دل


ادبی

برس دادم

تقدیم به تو ...

 

تو نیستی من دلم تنگه/با دنیا بر سر جنگه

تو نیستی قلب من بدجوری/یخ کرده بد آهنگه

نگاه کن روز و حالم رو/ نپرس اصلا که حالی نیس

همش تکرار روز قبل /با چشمایی که دائم خیس

تموم روزها و شب هام /مرور خاطرات وبس

چه ساده طی میشه روزام /هنوزم تنها و بی کس

ببین  گلهای گلدون رو /اونم یخ کرده بی رنگه

گمونم مثل من اون هم /یه جا گیره کارش لنگه

من و خودکار تنهایی /من و این روزهای تیره

نمی دونم چمه آخر / نمی دونم کجا گیره

همش کابوس تنهایی / همش این فکرهای مبهم

تو ذهنم هی میشه تکرار / مدام این قصه درهم

برس دادم

 

   + حمید رضا عمادی - ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

یه فرصت دیگه

آهسته تر عزیز دل پاهام دیگه نا نداره

با رفتنت  چشام دیگه امید فردا نداره

یه عمر که به انتظار سر می کنم روز و شب و

هر روز تو شعرام می خونی حکایت درد و غمو

سهم من از این زندگی انگاری تنهایی و بس

تنهایی سخته که باشی حتی بدون همنفس

یه فرصت دیگه بده جایی نرو پیشم بمون

درسته من بدم ولی تو هستی عین آسمون

ببار که خشکه این کویر ببار به قلب این اسیر

نگو لیاقت نداری بهم نگو برو بمیر

تنهام نذار نرو عزیز تنهایی کابوس منه

نگیر چشاتو از نگام اونها که فانوس منه

   + حمید رضا عمادی - ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩

حرم

میخوام برات قصه بگم یه قصه ای از سرنوشت

یه سرنوشتی که شده حالا یه تکه از بهشت

شرقی ترین پنجره رو به خداست که وا شده

زمزمه رو لبهامون من اسمه و دوا شده

از راه نزدیک یا که دور میان به پا بوس آقا

تا که جلا بدن دلو با رمز ذکر و شفا

به هر طرف نگاه کنی هر جوری ادم میبینی

هر کسی دردی رو داره اگه پای حرفاش بشینی

بغضی توی گلو دارن تو چشماشون پر ز اشک

کبوترا رو می بینند هی میبرن به اونها رشک

عجب شلوغه این زمین چه حالی داره این حرم

صاحب این خونه یقین سلطان جود و کرم

خودش میگه هر کی بیاد مشهد و پابوس رضا

منم میام به دیدنش سه جا تا اون بشه رضا

بوی گلاب و عاشقی شیرینه عین شکلات

مزه داره چه گفتن ذکر شریف صلوات

دخیل میشن یه عده ای پنجره فولاد جاشونه

هرکسی یه نخی داره از ارتباطش نشونه

سالی دوازده شلوغه حرم که میگن همینه

دلا همه رو به خدا پاهاس که بند زمینه 

عماد تو هم دلو بده دست امام هشتمین

یه گوشه ای از این حرم جا هست تو هم بیا بشین

   + حمید رضا عمادی - ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٩

این روزها

این روزها با واژه ها خیلی غریبم

گم گشته در خویشم ز شعرم بی نصیبم

سکان این کشته دگر در دست من نیست

من ناخدایی خسته و بس نا شکیبم

تنها بماندم با خودم در این هیاهو

گویم درون دل مگر با خود رقیبم

لبخنده ها را دیده ام در ساحل عشق

مردم ز درد عشق اما کو طبیبم

دنبال  مقصودم روم تا کوی دلدار

گر زرق و برق عالمی ندهد فریبم

روزی رسد من زنده باشم او بیاید

دیدار رویش را بگرداند نصیبم

گوید عمادی لحظه ای ارام ای جان

تنها حدیث عشق او باشد حبیبم 

   + حمید رضا عمادی - ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٠

روزهای آخر

مثل قدیما وقتی که خسته بودم از روزگار

سرم رو زانوهات بود و نوازشای بیشمار

کنار لحظه هام بشین این روزها روز آخره

مبادا از پیشم بری یه وقتی خوابم ببره

نفهمیدم قدرشونو چه زود گذشتن عین باد

حالا فقط مونده برام خاطرهاشون توی یاد

ازت خجالت میکشم همسفر خوب نبودم

اونجوری که دلم میخواست یه ادم توپ نبودم

منو ببخش تور و خدا برام دعا یادت نره

مبادا دوری بزاره  خاطره هام یادت بره

   + حمید رضا عمادی - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٩

تنهایی

 

میون دود سیگار و خنده های اونور میز

نگاههای دختری که دل ادم رو میده لیز

بخار چای و قهوه و صبحبت بین آدما

یکی نشسته اون گوشه با چشمای ابی ریز

انگاری ول معطلی هر کی واسه خودش میره

تو این شلوغی گارسونم تحویلمون نمی گیره

ساعت داره بدو بدو رد میشه با عقربه هاش

کسی توجه نداره یا کار نداره خب باهاش

نگام هنوزم به دره نیومده دیر شده باز

فضا چه عاشقانه است با این صدای خوب ساز

اما چه فایده دل ما کوک نمیشه با این صدا

شکسته طفلی شایدم بازی داره این ناقلا

امروزم انگار نمیاد بازم دارم تنها میشم

مجبورم امروزم خودم تنهایی با میزم باشم

 

   + حمید رضا عمادی - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٤

هنوزم گیج و مبهوتم

هنوزم گیچ و مبهوتم

هنوزم مست گیسوتم

هنوزم عاشق و دلبسته اون طاق ابروتم

نمی دونم که بین ما چی شد که فاصله افتاد

خطایی از دلم سرزد یا که یک اشتباه رخ داد

ولی خوب می دونم که من هنوزم عاشقت هستم

هنوزم با نفسهای تو من دیونه و مستم

تو این روزهای تنهایی نمیدونم خبر داری

همش غصه همش ماتم خبر از چشم تر داری

همش می ترسیدم اینکه بشم تنها و درمونده

دلت تنهام گذاشت اخر گمونم از چشام خونده

هنوزم خاطراتت رو مرورش میکنم هر شب

خالم خوب نیست تنم داغه خیالم  که دارم من تب

نفسهامو شمارش کن رسیده کوچه بن بست

ولی تاوقتی که زنده ام رو لبهام اسم نازت هست


 

   + حمید رضا عمادی - ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٥

 

غروب سه شنبه خاکستریه

انگاری شروع یه دلواپسی

واسه فردایی که دوستش نداری

اما تو بخوای نخوای بش میرسی

قطره ای از امروزت مونده هنوز

میتونی تا آخرش سربکشی

مزه مزه هی کنی زیر زبون

یا که اصلا بخوابی و پا نشی

شایدم همش توهمی باشه

ترسی که از روز فردا تو داری

برسه اون روز و تازه بفهمی

تنها نیستی و تو هم یاری داری

کلافه ام از اینکه باز فردا شده

باز یه روز سرد و خسته و غمین

سکوت بنفش این کلاس درس

هی صدای هیس و ساکت و بشین

قدمای یک دو سه تو اتاق

ادمهای جور واجور لاغر و چاق

یکی داد زد بیا نوبتت شده

هوای اینجا شده حسابی داغ

باز یه نسخه توی دست دوباره

تجویز دکتر و حرفای حساب

کاش میشد میمردم و راحت بشم

ندارم من بخد ا این همه تاب

 

   + حمید رضا عمادی - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٩